• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • دی ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • دی ۸٤
  • آبان ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • دی ۸۳
  • آبان ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
دوستان من
  • سایت خبری-تحلیلی کانون جوانان حزب کارگزاران
  • دختر نقاش
  • برگ های خاطره
  • کسرا خان
  • قاصدك
  • خانم زیگزاگ
  • قدری درنگ
  • گل يخ
  • مردی در آينه
  • جعبه ي مداد رنگي هاي من
  • داستانهاي كوتاه يك نويسنده آماتور
  • آماتورها خوشبختانه به بهشت نمي روند
  • ساكن كوچه هاي ناشناس
  • وقایع الاتفاقیه
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



خانوم همیشه
آخه تو رو چه به لپ تاپ بچه جون..!! برو با عروسکات بازی کن..
نویسنده: هميشه - جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
 
بعد از عمری یه کار ترجمه گرفتم..یه متن تخصصی حسابداری که کلا چهار صفحه هست و قد یه متن چهل صفحه ای انرژی گرفته ازم..
مامان برای ناهار صدام کرد و لپ تاپو بستم و رفتم بیرون از اتاق.
وقتی برگشتم همه چیز سر جای خودش بود. غیر از فایل وورد حاوی متن ترجمه شده من..
و صدای آهنگی که محیا برای خودش گذاشته بود..!!!

فکر کنم اون یه دونه برنامه رو اعصابش بوده احتمالا که بستتش تا جا باز شه واسه بقیه کاراش!!!

الان اومدم اینجا ریلکس کنم..!!! نفس عمییییییییییق...!!!!!
 

 

نظرات ()



دلٍ تنگ
نویسنده: هميشه - دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 منشین در پس این بهت گران

مدران جامه جان را مدران

مکن ای خسته در این بغض درنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 

این آهنگو کسی یادشه؟؟ الان توو مودشم هوارتا..!!!

نظرات ()



...
نویسنده: هميشه - یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱

چه ساده کوزه احساس را شکست و گریخت..

نظرات ()



داستان
نویسنده: هميشه - شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱
این داستان کوتاه پر از عشق و احساس بود و پر از غم و رنج و اندوه..
 
"کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور بود که کودک را دید.
کودک را به داخل فروشگاه برد و برایش کفش و لباس خرید و گفت: "مــواظــــب خــــــودت بــــــاش "
کودک رو به زن کرد و گفت: " ببخشید خانوم شما خدا هستید؟ "
زن گفت: " نه من یکی از بندگان خدا هستم "
کودک گفت: "میدانستم با او نسبتی دارید " "
نظرات ()



بی نام و نشان
نویسنده: هميشه - جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱

بی نام و نشان شده ام. در ناکجاآبادی دور به دنبال نشانه های حیات از نام و نشانم می گردم. در دور دست های دور در پی چیزهایی ناچیز از هویت تلف شده ام می گردم. می دانی چرا می گویم تلف شده؟! چون گم نشد..گمش کردی..تلفش کردی..ناپیدایش کردی..تو مرا گم کردی. تو مرا بی نام و نشان کردی.

چه ساده وبی رمق نگاهت کردم در آن لحظه های آخر. چه بی پناه باورت کردم. چه آسوده بودم با خیال حضور تو.. خودم را به هیچ سپردم و تو را همه چیز دیدم. خودم را با هیچ تو پوچ کردم..

حالا یکی به نفع تو..ولی بازی تمام نشده.. بازی من تمام نشده..باش به انتظار دیدار بعدی!!!

نظرات ()



32
نویسنده: هميشه - پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠

دست این پرشین بلاگی ها درد نکنه..!!

نه که به فیس بوک عادت کردیم، این وبلاگ خوندن و کامنت گذاشتن سخت شده انقدر از این لایک زدن خوشم میاد که نگو..!!

الان نمی دونم باید از فیس بوک تشکر کرد یا نکرد یا اصلا نباید چیزی گفت یا احیانا باید بگیم مرگ بر امریکا..!!‌باز موندم..یکی بیاد روشنم کنه :دی

نظرات ()



31
نویسنده: هميشه - پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠

آیا مردا واقعا بی وفان؟؟

مردایی که بی وفا نیستن چی؟ آیا واقعا با وفان یا اینکه آب نمیبینن، وگرنه شناگرای خوبی ان..؟؟!!

آیا زنا باعث بی وفای مردان؟؟ یعنی به قول معروف از خودشونه که برخودشونه؟؟!!

من موندم واقعا!! یکی بیاد روشنم کنه..

نظرات ()



30
نویسنده: هميشه - چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠

وای که چه ظلمی کردم به خودم که دفتر خاطرات ندارم.

چه لطفی کردم که گاهی تو این تارنماک (تارنمای کوچک) یه چیزایی نوشتم..

یه چیزایی که احتمالا به خودم می گفتم هیچ وقت جزییاتش یادم نمی ره و حالا می بینم که حتی کلیتش هم یاد نیست..

یه چیزایی که رمزی نوشتم و الان دیگه حتی خودمم از رازش سر در نمیارم..

این سریال pretty little liars رو دیدین ؟؟ تو تیتراژش میگه : couse two can keep a secret if one of them is dead

فکر کنم منم به فکر همون دومی بودم که رازشو کلا به ملکوت اعلا (شایدم سفلی) فرستادم.

شب خوش!

نظرات ()



29
نویسنده: هميشه - چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠

چه سخت قافیه ها جور می شوند امروز

دلم بهانه شعر سپید می گیرد

 

عبور بی هدف از واژه های بی معنی

دلم سراغ کلام جدید می گیرد

نظرات ()



28
نویسنده: هميشه - دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠

دلم برای معصومیت های از دست رفته کودکی ام تنگ شده..

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »