و در اين وادی سرد

زير آوار غبار

کوله باری سنگين

و نگاهی که چه تاريک و خجل

زير پا افتاده

 

شب و روزی مبهم ، پشت هم در پس هم می آيند

می نوازم گاهی

يک سه تار خالی

می سپارم هر بار

نت تنهايی دل را به صبا

می شنيدم گاهی ، از درون سازم ،‌يک نوای غمناک

ساکت و پاک و نجيب

که فرا می خواند همه ی دلهره ها را به زمين

و زمين می بلعد ، همه را يکباره

و چه آرام و صبور

بار اين دلهره ها را بر دوش

می کشد تا فردا

باز فردای دگر

و طلوعی که هنوز

ساکت و تکراری است

باز هم ، می نوازم گاهی

تا غروبی که همينگونه به شب پيوندد

و روانی دوار

و سکوتی ديگر

وقت خاموشی ساز و سحر تکراری