بعله...!

عارضم به خدمت انورتون که من همچنان سر حرفم هستم و دارم به این وبلاگ بی صاحب مونده جان تازه ای می دم...!

ما هم مثل خیل عظیم مردم شهید پرور مملکت امروز پا شدیم بریم ١٣ به در ...

طبق برنامه قرار شد بریم پارک چیتگر .

لازم به توضیح است که ما قبلا سابقه ١٣ به در چیتگر رفتن نداشتیم و نمی دونستیم چه خبره . و این پارک که در سایر اوقات سال قلمرو بلا منازع (!!!) ما بود قرار بود پذیرای حضور گرممون باشه که خب سعادت نداشت و ما رو پشت درهای بسته جا گذاشت. ما هم که راهی برای بازگشت پیدا نمی کردیم رفتیم انداختیم تو جاده مخصوص و هی اومدیم و هی اومدیم و هی اومدیم تا رسیدیم به یه جای خوش آب و هوا که خیلی هم خلوت بود و جای شما خالی ١٣ مونو در کردیم.

آخ که این جیگر خواهر چه عشقی کرد امروز با این گل (به کسر گ، به معنی قل یا همان توپ) بازی و بدو بدو با کفشای آل ستارش و هی به به خوردن! بچه ام تو آفتاب مثل یه تیکه پر خوشرنگ میشه که هی دلت می خواد آروم بکشی رو صورتت تا نرمیشو احساس کنی!

قربون اون لپای نرم و نازکت برم من ...!

وقتی هم اومدیم خونه انقدر هیجان زده بود که نمی خوابید و بالاخره آرامش تاب تاب زرافه ایش خوابش کرد!

قربون اون تاب تاب گفتنت برم من آخه !!!!!!!!!!!!!

 

همین دیگه ...!

 

راستی گفته باشم که اینجا دفترچه خاطرات نیست، فقط جو گیر وبلاگای دیگه ام الان! به زودی یک وبلاگ کاملا فرهنگی، هنری، فلسفی در اینجا تاسیس می شود.

 

یا حق !