هر دم از این باغ بری می رسد...!

٢۵ اسفند بعد از چندین سال کشمکش و پشت گوش انداختن بالاخره فک نازنینمو به دست جراح سپردم...!

جراحی زیبایی نبود، مشکل پزشکی داشتم خیر سرم . و ایشالله هیچ وقت سختی نبینی تو زندگیت مادر، به فا... عظما رفتم رسما. پدرم در اومد انقدر که درد و مصیبت کشیدم تو این چند وقت. حالا فردا قراره به محضر حضرت دکتر مشرف بشم ببینم منو از شر این سازه آهنی تو دهنم خلاص می کنه یا نه .

در همین گیر و دا که ما مشغول آماده کردن بساط شادی و سرور جهت قرار دکتر روز شنبه بودیم، دیروز ناگهان بعد از انجام فرآیند بغل کردن "جیگر خواهر" ناگهان دردی در کمر مبارکمان پیچید که ما توجه خاصی نکردیم، فقط جهت جلوگیری از تبعات بهدی ، جیگر خواهر را به زمین گذاشته و مراسم بوس و کنار را به وقت دیگر موکول کردیم.

یه چند ساعتی که گذشت کار به جایی رسید که دیکه کمر مبارک صاف نشد و تا شب مثل عزیزان دلمان، مادربزرگ های خیلی پیر راه رفتیم. صبح هم که اصلا مجالی برای بلند شدن از تخت پیدا نکردیم و فقط فغان های گاه و بیگاهمان بود که به گوش ملت می رسید.

خلاصه شال و کلاه کردیم و با هزرا بدبختی رفتیم دکتر و جناب دکتر فرمودن که اسپاسم ه و ٣ تا آمپول خیلی گنده (وقعا گنده) بهم داده با ٢ تا دگزامتازون (که خدا می دونه به اندازه ی دشمن اسلام و مسلمین، اسرائیل،‌ازش متنفرم) و من بیچاره هی باید جیز بشم!

مخلص کلوم این که دارم می میرم.

فعلا تا بعد...!