یه پدر بزرگی داشتم که خیلی مهربون بود. نه فقط برای ما، برای همه مهربون بود..هیچ کسی تو این دنیا بدی ازش ندیده بود. هیچ وقت شکایتی نمی کرد و هیچ وقت بد برای کسی نمی خواست، حتی دشمنش..!!

بعضی ها از سادگی و مهربونیش سواستفاده می کردن و ما متعجب می موندیم که آخه پست فطرتی تا چه حد ؟!!!!

عاشق بچه ها بود و عاشق ما. گاهی حس می کردم وقتی بچه بودیم بیشتر دوسمون داشته..چون بچه های کوچیک ترو بیشتر دوست داشت..خیلی زیاد!!

همیشه توی جیبش آب نبات داشت. همیشه به بچه های کوچولو آب نبات می داد. فرقی نمی کرد نوه اش باشه یا غریبه.. ما زیاد نبودیم. تا 12-13 سال فقط 5 تا بودیم. وقتی ششمی اومد فهمیدیم وقتی بچه بودیم پدر (هممون پدر صداش می کردیم) چجوری بهمون محبت می کرده..با اینکه وقتی بزرگ شدیم چیزی ازش کم نشده بود، فقط مدلش عوض شده بود..

وقتی محیا به دنیا اومد پدر بیمار بود. سرطان معده داشت و وقتی محیا هنوز یک سالش نشده بود پدر از دنیا رفت.. محیا تقریبا هیچ خاطره ای از پدر نداره. بجز یه عکس و یه اسم..

چندوقت پیش محیای سه ساله همش اسم پدرو می آورد و هی صداش می کرد و با موبایلش بهش زنگ می زد و ...ازش پرسیدیم چرا پدرو صدا می کنی..مامان ازش پرسید:"پدر اومده به خوابت؟" گفت :"آره". باز مامان پرسید تو خواب چی بهت گفت. محیا جواب داد:"بهم شکلات داد.."

و ما می دونستیم که این عادت پدر بود که بعد از دیدن بچه ها اولین کاری که می کنه اینه که دست توی جیب کتش می کنه و ...

امسال هم عید بی پدر برای ما عزا است..

جات خالیه پدر مهربونم!