این داستان کوتاه پر از عشق و احساس بود و پر از غم و رنج و اندوه..
 
"کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور بود که کودک را دید.
کودک را به داخل فروشگاه برد و برایش کفش و لباس خرید و گفت: "مــواظــــب خــــــودت بــــــاش "
کودک رو به زن کرد و گفت: " ببخشید خانوم شما خدا هستید؟ "
زن گفت: " نه من یکی از بندگان خدا هستم "
کودک گفت: "میدانستم با او نسبتی دارید " "