ابرها در سفرند
بادها مي آيند
غصه ها را به يكي دشت غزل مي سپرند
بايد اما كه گريخت
بايد اما كه گذشت
رفت از دايره ي تلخ و پر از غصه ی مرگ
قصه ی مرگ ز هر قصه ی ديگر خوش تر
آه از اين قصه ی خوش
که اگر بود ز بودش همه عالم پر غم
وز نبودش همه شادی ها غم
تا به کی در پس اين پنجره ها می مانی ، تا بيايد اين مرگ ؟؟؟
چشم ها را به ره روز دگر بايد دوخت
نه به ديروز ، نه امروز ، که فردايی خوش
روزگاری خوش تر
روزگاری بهتر


نظر شما چيه ؟