من امروز بعد از نزديک دو هفته اومدم تا يه خداحافظی موقت بکنم .
چون منم مثل همه ی اونايی که روزای خوش و واقعآ شيرين مدرسه رو می گذرونن تا ۲۰ دی ماه درگير امتحانام می شم و فرصتی برای وبلاگ نوشتن ندارم .
ولی اگه کامنتی بذارين چک می کنم .
شعر جديدی که کامل باشه برای نوشتن ندارم . ولی اين يه بيت رو در يک جريان جالب گفتم .
البته شايد خيلی هم جالب نباشه ، ولی به هر حال برای من خاطره انگيز بود


ثمری ز خاک عشقت نرسيد بر خيالم
نگهی ز چشم مستت نرسيد بر نگاهم


يه روز ، تو يه مسابقه ی مشاعره با چند تا دانشجوی خوابگاهی ، يکيشون سر حرف (( ث ))
گيرم انداخت .
فقط من و اون مونده بوديم و خيلی افت داشت که جلوی بابام و دوستاش ،‌بعد از اون همه تلاش به خاطر اين حرف فسقلی و دردسر ساز کم بيارم ... ولی آوردم .
چيزی به ذهنم نرسيد و فقط لبخند زيبای پدرم بهم دلگرمی داد و با اعتماد به نفس قابل تقديری از پله های سن اومدم پايين .
و همون شب در راه برگشت به خونه اين بيت رو گفتم و می دونم که هيچ وقت فراموشش نمی کنم .
با همه ی اينها خيلی دلم سوخت ... يعنی خيلی حيف شد ، می دونم که اگه فقط ۳ - ۴ تا ديگه می گفتيم اون يکی جا می زد ، ولی به هر حال مشاعره هم يه فنی داره .
از اون به بعد هم سعی کردم فنشو ياد بگيرم .

( يادش بخير ، اولين بار که مشاعره کردم ، آخرين حريف باقی مونده ام خانوم خاتمی بود ! )

فعلآ خداحافظ ...