هر چی فکر کردم ، ديدم بعضی فجايع به حدی گسترده اند که نمی شه درباره شون حرفی زد .
کاری با خود زلزله ندارم ، يعنی کار خدا به ما ربطی نداره . ولی کار بنده هاش چرا !
تو اين چند روز يه عالمه وبلاگ خوندم که درباره ی اين حادثه نوشته بودن ... يه عالمه روزنامه خوندم و تلويزيون هم که غوغا کرده .

ولی به اندازه ی يه دنيا سؤال بی جواب دارم که تا هميشه بی جواب می مونه !

من بايد يه روز جوابشونو ،‌ خودم ، پيدا کنم ... و می کنم !

هفت روز گذشته ،‌ هفت روزی که برای بعضی از ما به اندازه ی هفت سال گذشته .
بياييد امروز بعد از اينکه از کارای تکراری روزانه مون فارغ شديم يا قبل از خواب يا بعد از ديدن برنامه های فوق العاده مفيد و آموزنده و سرگرم کننده ( ) تلويزيون ، يه فاتحه نثار روح پرنده های مهاجری بکنيم که به جای اول پاييز ، اول زمستونو برای هجرتشون انتخاب کردن !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی يه معلمی با ذوق باشه ، شاگردش هم سر کلاس و همينطور سر امتحان به شوق مياد .
البته من نمی دونم اين به خاطر خوبی زياد من بود يا ...

چيزه که در جواب اون ( به قول بابک ) استفاده ی ابزاری از ادبيت ديدم ، اين بود :

« توانا بود هر که دانا بود ... »

شانس آوردم خانم ... با ديدن اون شعر در کنار نمره ی قشنگم بر آشفته نشد و به جای اينکه ذهنش اينقدر خلاق کار کنه يه فرياد بر سرم نکشيد !!!!!!!!
اينم از مزايای محلآ بچه مثبت بودنه !

( يادم رفته بود به خاطر عمليات ضد دپرس عمو بابک عزيزم ازش تشکر کنم !!!!!