در اولين روز سال ، با يه هوای برفی که هيچ شباهتی به اولين روز بهار نداره ، خونه ی مادربزرگ چه کيفی داره . خصوصآ اينکه بعد از يه نهار فوق العاده همه دور هم بشينيم و در آرامش تلويزيون تماشا کنيم .
البته مامان رفته بود يه کم استراحت کنه و عمو هم تقريبآ تو حال چرت بود . مليکا و بابا و مامانی هم شديدآ مجذوب فيلم شده بودن و بقيه هم در حال صحبت و خوردن تنقلات بودن .
اما در اين لحظه شايد هيچ چيز بيشتر از صدای بچه گربه نمی تونست اين آرامشو به هم بزنه .
قبل از اينکه بگم جريان صدای بچه گربه چيه لازمه داستان زندگی مادر و مادربزرگ يا شايدم مادر و خواهر اين بچه گربه ها رو تعريف کنم .
چند سال پيش ، طی يک سری فعل و انفعالات ، يک گربه ی محترمه در خانه ی بابايی اينا سکنا گزيد . از چگونگی سکنا گزيدن او اطلاعات دقيقی در دست ندارم . ولی بعد از مدتی متوجه شدند که گربه ی مذکور حامله است . از اونجايی که گذشتگان گفتند که بيرون کردن گربه ای که بچه دار شده ، برای اهل اون خونه خوش يُمن نيست ، اين گربه ی محترمه هم در خونه ی بابايی اينا موندگار شد .
از بچه هايی که اون سال به دنيا آورد يکيشون که ماده بود پيش مادرش موند و سال بعد هر دو با هم حامله و بچه دار شدند . زندگی اين دو تا مادر و دختر هم خودش داستانيه . طوری با هم زندگی می کردن که انگار واقعآ احساس مادر و فرزندی رو حس می کردن .
بچه هاشونو با هم شير می دادن ، با هم ميليسيدن و خلاصه گاهی می شد که مادربزرگه نوه هاشو بزرگ می کرد و دختره خواهر و برادراشو .
حالا بگذريم که همه ی بچه های پارسالی مردن و امسال هم هردوشون دوباره حامله شدن .
روز عيد ، درست در همون لحظاتی که توصيفش رو بالاتر خونديد ، ناگهان صدای يک يا چند تا بچه گربه شنيديم و اولين نظريه ای که داده شد اين بود که احتمالآ پشت پنجره يا توی بالکن بچه هاشونو به دنيا آورده . برای همين همه دويديم طرف در هال ، اما بابا که ظاهرآ تمايل چندانی به ديدن بچه گربه نداشت کنار اتاق ندا وايساد و بعد از چند ثانيه همه رو صدا زد و گفت که صدا از توی اتاق مياد . ندا که انگار برق گرفته بودش سريع برگشت تو اتاق و با يه کم گوش کردن فهميد صدا از توی کمد رختخواباس . البته اين کمد به خاطر فضای زيادی که داره بخشی از اون هم به لباس اختصاص داره .
وضعيت جالبی بود . هر کی يه چيزی می گفت . ندا که از عصبانيت تقريبآ داشت می ترکيد .
مريم هم وضعيت بهتری نداشت . مامانی سعی می کرد برخورد معقولی داشته باشه . ولی من که خوب می دونم چه حالی داشته !
دو تا مينی گربه ی کوچولو که تقريبآ به اندازه ی يه عروسک از اونايی که به جاسويچی ها آويزون می کنن بودن . هنوز چشماشون باز نشده بود . يکيشون آروم آروم رو زمين می خزيد و به نظر می رسيد می خواد خودشو از ديد ما پنهون کنه .
از شواهدی که به جا مونده بود فهميديم اون دوتا همون جا به دنيا اومدن ، ولی دقيقآ معلوم نشد کی و چطوری ، مادرشون تونسته بياد و بره تو کمد و اصطلاحآ وضع حمل کنه !
البته نا گفته نمونه ، با تحقيقاتی که انجام شد فهميديم تقصير بابايی بوده که در باز مونده و خانم گربه ی محترمه وارد خونه و بعد از اون وارد کمد شده !!! (‌ طفلک بابايی !‌ )
بعد از چند دقيقه که بالاخره فهميديم چی شده و کی به کيه ، مامانی گربه ها رو برداشت و برد پيش مادرشون . وقتی برگشت می گفت تا گربه ها صدای بچه هاشونو شنيدن هر دو دويدن بيرون و بچه ها رو با خودشون بردن تو انباری . انگار منتظرشون بودن !
در اين لحظه تنها چيزی که به نظرم رسيد اين بود که بگم « الله اکبر » !

ان شاءالله خاطره ی بعدی در فرصتی ديگر !