این داستانی است واقعی که همواره و همیشه تکرار می شود و هر کدام از ما بارها و بارها ناظر و شاهد آن بوده و هستیم و خواهیم بود . اما این بار تصمیم گرفتیم این داستان تکراری را با زبانی آشنا و در ظاهر بی ربط به موضوع بخوانیم ، شاید از این به بعد با هر تفألی که می زنیم کمی بیشتر در عمق ابیاتی که صادقانه پاسخ سؤالات ما را می دهند غرق شویم .

این داستان ، یک مکالمه ی عاشقانه بین دو نفر بی نام و نشان است که بعد ازیک دعوایی که علتش هم معلوم نیست از هم جدا شده و یکی از آنها ( که در این داستان با شماره ی ۲مشخص می شود ) از دیار یار می رود و بعد از مدتی بازگشته و سراغ معشوقش را می گیرد .

معشوق هم که هنوز عشق یار خود را فراموش نکرده و شب ها و روزها را با یاد او می گذراند با همه ی شادی که از دیدن یار قدیمی خود پیدا می کند ، باز هم بی وفایی او را به خاطر می آورد و بعد از یک صحبت کوتاه ( که در اینجا آورده شده است ) یارش را به خدا می سپارد و از او می خواهد که هر کدام به راه زندگی خود بروند . در این صحبتی که بین آنها رد و بدل می شود هر کدام به عشق خود اعتراف کرده و پشیمانی خود را از کرده های پیشین اعلام می کنند ، اما در عین حال اشتباهات یکدیگر را هم فراموش نکرده اند . چرا که شاعر می گوید :

چون رشته گسست می توان بست

لکن گره ایش در میان هست

 

حالا يه بار ديگه با دقت متن کانورسيسون رو بخونيد تا عمق مطلب دستگيرتون بشه !

 

يا حق !