آسمان تاريک است

و شبی بی مهتاب

می خروشد دريا

می خروشد آرام

نه صدايی ، نه هراسی ، نه کسی

و نه حتی موجی

که بر آرد فرياد

آسمان تاريک است

دل من می ترسد

همه اينجا خوابند

من و دل بيداريم

و به تنهايی بی علت خود می گرييم

اشک های من و دل

روی خاک افتاده

خاک بی احساس است

خاک سرد است هنوز

با دلم می گويم : کاش اينجا بودی

می دانم که هر اندازه که دلتنگ نباشم خوب است

اما ، کاش می دانستی

که چه تنگ است دلم

 

من تمام شب را

با به ياد آوری ياد تو می رقصيدم

تا طلوع خورشيد

تا غروب آواز

لحظه ی محو حضور تو از اندیشه ی من

و چه گرم است هنوز

روی اين خاک عزيز

بدنم از هوس حس هم آغوشی تو ...