بيشه ظلمانی بود
آن شب از خنده ی مهتاب به روی گل سرخ ، اثری يافت نبود
برگ ها در طلب امن به هر ضربه ی بادی که به آنها می خورد
هر طرف می رفتند
هر طرف می رقصيد بيد مجنون در باد
کم کمک ابر که از غصه ی خود می ناليد و در آن شب زورش به گل خنده ی ماه افزون بود
اشکها را باريد
دانه دانه قطراتی که ز الماس درخشان تر بود
بر زمين می باريد
رعد هم می غريد
نه برای دل ابر
بلکه از غصه ی غم های دل خود به زمين می غريد
امشب اما چه شبی است
در ميان بيشه
من و تو دست به دست باران
و نگاهی که ز عشق ( من و تو ) لبريز است
زير لب می خوانيم :
باز باران ، باران