وقتی تو یه روز دل انگیز بهاری کنار میز محبوبت تو (( سپید و سیاه )) با یه دوست خیلی قدیمی نشستی و مثل همیشه زمان تند تند میگذره و وقتی از پیشخدمت جوان کافه خواهش می کنی نسکافه تو تو یه فنجون بزرگتر رقیق کنه و وقتی هیجان دوست قدیمی برای صحبت کردن با بابات که همین الان زنگ زده تو رو یاد یه عالمه خاطره ی دور دور میندازه و وقتی هی اصرار و اصرار و وقتی درست چند ساعت قبل ...
 
و وقتی هوس می کنی یه شعر تکراری بذاری تو وبلاگت ...

(این مال توئه...!!!)


به کسی هم ربطی نداره !!!!


 
آسمان تاریک است
و شبی بی مهتاب
می خروشد دریا ، می خروشد آرام
نه صدایی ، نه هراسی ، نه کسی ، و نه حتی موجی
که بر آرد فریاد
 
آسمان تاریک است
دل من می ترسد
همه اینجا خوابند
من و دل بیداریم
و به تنهایی بی علت خود می گرییم
 
اشک های من و دل
روی خاک افتاده
خاک بی احساس است
خاک سرد است هنوز
 
با دلم می گویم
کاش اینجا بودی
 
من تمام شب را
با به یاد آوری اد تو می رقصیدم
تا طلوع خورشید
تا غروب آواز
لحظه ی محو حضور تو از اندیشه ی من
 
و چه گرم است هنوز
روی این خاک لطیف

بدنم از هوس حس هم آغوشی تو ...!!!