دخترک خسته بود . هر چی فکر می کرد نمی فهمید چرا . یعنی وقتی فکر می کرد چند تا گزینه به ذهنش می رسید، ولی هیچ کدومو اونقدر مهم نمی دید که بخواد به خاطرشون این همه داغون باشه . خودش اسم حالشو می ذاشت خستگی ،‌ولی بیشتر سردرگمی بود تا خستگی . یه جورایی تکلیفش با خودش معلوم نبود . از درون خراب بود ، خسته بود !

تو بیست سالگی احساس می کرد داره پیر میشه ...

یه حس حسادت بی آزار نسبت به خودش داشت که نمی تونست برای هیچ کس تعریفش کنه .

خودش هم نمی فهمید مگه میشه آدم به خودش حسادت کته !!!

یه جورایی انگار دو تا شده بود . دوتایی که با هم غریبه نبودن ، ولی به هر حال دو تا بودن و دو تا بودن یکی بودن نیست .

همیشه هماهنگ کردن دو تا سخت تر از یکی بودن و هماهنگ شدنه .

حالا این دختره دو تا شده بود .

بعضی شبا که بی خوابی می زد به سرش احساس می کرد یه سومی هم میاد پیششون ، ولی این سومی فقط شبایی که بی خواب می شد می اومد ، واسه همین دختره فکر می کرد که این یکی توهم باشه . ولی این دومی لعنتی همیشه همراهشه !

یه مدتی گذاشته بود رفته بود ، آخه دختره سرش گرم شده بود به یه کارایی و یه آدمای جدیدی ، دیگه واسه دومیش وقت نداشت . اما دوباره دختره تنها شده و اون دومی دوباره برگشته پیشش .

قبلنا دوسش داشت ، چون فکر می کرد بهتر از اون پیدا نمی کنه . ولی حالا نظرش عوض شده بود ...!

-----------------------------------------------------------------------------------------

فکر کن بری یه سیم کارت ایرانسل بگیری که اس ام اس هاتو باهاش بزنی و قبض موبایلت نترکه . ان وقت سه روزه از کار افتاده و تو هم حرص می خوری هم قبض موبایلت داره می ترکه هم که باز هی صرفه جویی می کنی و.. آخرش هم همون آش و همون کاسه ...!