يک پنجره ی بی قاب ،‌ يک آسمون بی ماه
يک قلب پر از غصه ،‌ يک قصه ی بی همراه
با بودن تو شادم ،‌فارغ ز غم بادم
بی تو توی اين دنيا ،‌ من مرده ی يک آدم
شب ها که کنار تو ، با حس نگاه تو
می شد دل من همراه با جذبه ی آه تو
می خوندی برام از عشق از موندن و از گفتن
از گفتن راز دل ،‌ از گفتن بی خفتن
ای کاش کمی ايمان مهمون دلم می شد
تو خلوت و تنهايی ، همراه تنم می شد
ای کاش به من می گفت تنهايی شبهامو
قسمت نکنم با عشق ،‌با ياد سلام تو
ياد دل تو هر شب ،‌ همخونه ی غمهامه
اون حرفای آخر هم ، راز دل تنهامه


(‌ لذت زندگی ، در پی آرزو دويدن است . نه رسيدن به آن ...!!! )