ما یه روز واسه دو تا آقای کارمند وظیفه نشناس از زیر کار در برو ی پررو که رئیسشوون همیشه شکار بوده از دستشون از بس دیر اومدن و زود رفتن و اینا ، یه خالی بستیم گفتیم رئیسشون (یعنی آقای   ج      )  ما و صدا کرده اتاقش گفته آمار این دو تا آقاهه رو واسش در بیاریم ببینیم چه شکری می خورن اونجا .

این دو تا کارمند وظیفه نشناس تو همون واحدی کار می کردن که ما ستاد زده بودیم توش !

آقای    ج      هم یه آقای خیلی عظیم الحجم یه که باید خیلی شجاع باشی که وقتی وایمیسته جلوت و ازت جواب می خواد بابت یه موضوعی تو چشاش نگاه کنی و بگی نمی دونم!!!!

اگه واسه شناخت شخصیت آقای      ج        به مشکل برخوردین خبرم کنین که بیشتر توضیح بدم ! 

بعد ما فکر کردیم اینا فهمیدن ما داریم خالی می بندیم ( البته ما که خیلی طبیعی کارکردیم ،‌ولی فکر کردیم اونا رئیسشونو می شناسن و می دونن همچین خبطی نمی کنه خدایی نکرده ) و این همه سوال و جواب کردنشون واسه بامزه تر کردن شوخی ماس !

بعد دیروز بعد یه ماهی که از اون جریان گذشته ، فهمیدم که اونا شدیدا باورشون شده بوده و هنوز تو کفشن !!!!!!!!!!!!!!

من که شخصا از این همه IQ شگفت زده شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و البته از خودمان هم خوشمان آمده بسی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه که بنگاه خالی بندی  همیشه جان   و شرکا  در خومت شماست . با همه ی امکانات جانبی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می خوام "قصه ی دختره" رو ادامه بدم . ولی دچار آشفتگی ذهنی شدم . یعنی نمی دونم از کجا شروع کنم که به کجا برسم ...!