چیه خب ...!

نمی خوام اصلا...!

یعنی گاهی می خوام ، ولی فقط گاهی...!

جلسه ی اول کلاس مبانی استاده گفت دو هفته دیگه کی میاد کنفرانس بده . منم که کلا کرم داوطلب شدن تو همه چی رو داشتم از بچگی زودی دست بلند کردم . دو هفته بعد در حالیکه داشتم می مردم از قر و قاطی شدن هورمونام ( دوستان،در جریان هستین که ) نشستم خوندم که برم کنفرانس برم .

و خودمم فکر نمی کردم هنوز این همه اعتماد به نفس توی من مونده باشه که بتونم برم واسه بیست سی تا آدم غریبه اون بالا حرف بزنم و آخرش هم یه عالمه تشویقم کنن ...

خیلی بده که ندونی به درد چه کاری می خوری  . ولی خیلی بدتر از اون اینه که تو خودت بدونی واسه چی تو این دنیا اومدی ،‌ولی دیگران که مثلا از تو بزرگتر و فهمیده تر و عاقل ترن مطمئن باشن که تو حتما نمی فهمی و حتما اگه تصمیمی میگیری اشتباهه و حتما یه روزی پشیمون میشی . و حالا  چون حرف اونا رو گوش نکردی تا ابدالدهر باید بهشون بدهکار باشی ...!

اصلا دلم می خواد اشتباه کنم و پشیمون بشم . ولی به خاطر تصمیم خودم پشیمون بشم . دلم می خواد از دست خودم عصبینی باشم . دلم می خواد خودم به خودم احترام بذارم .....................!

ولی زورشون زیاده ،، دارن از میدون به درم می کنن . آخرشم هیچ کس منو تشویق نمی کنه به خاطر مقاومتم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا این وسط تقصیر کیه ؟!