شب بارانی...

بيشه ظلمانی بود
آن شب از خنده ی مهتاب به روی گل سرخ ، اثری يافت نبود
برگ ها در طلب امن به هر ضربه ی بادی که به آنها می خورد
هر طرف می رفتند
هر طرف می رقصيد بيد مجنون در باد
کم کمک ابر که از غصه ی خود می ناليد و در آن شب زورش به گل خنده ی ماه افزون بود
اشکها را باريد
دانه دانه قطراتی که ز الماس درخشان تر بود
بر زمين می باريد
رعد هم می غريد
نه برای دل ابر
بلکه از غصه ی غم های دل خود به زمين می غريد
امشب اما چه شبی است
در ميان بيشه
من و تو دست به دست باران
و نگاهی که ز عشق ( من و تو ) لبريز است
زير لب می خوانيم :
باز باران ، باران

/ 4 نظر / 10 بازدید
مريم

سلام نگار جان. وبلاگ قشنگی داری. مخصوصا شعرات..... بازم بهت سر ميزنم. خداحافظ

حامد صدیقی

سلام شعر خیلی قشنگی بود.بهت تبريك میگم بخاطر احساس قشنگت. آقای غروب خیال نکن غمگینتر از تو نیستش غمگینتر از تو منمو غصه هامو هست و نیستش

بابك

سلام نگار عزيز .نميدونستم غير از من کس ديگه ای هم ميتونه اينقدر عاشقانه فکر کنه.من حس ميکنم از تنهايييم ۱ مقداری کم شده به خدا.ادامه بده.گوش ميکنم