خلوت دل ...

يک پنجره ی بی قاب ،‌ يک آسمون بی ماه
يک قلب پر از غصه ،‌ يک قصه ی بی همراه
با بودن تو شادم ،‌فارغ ز غم بادم
بی تو توی اين دنيا ،‌ من مرده ی يک آدم
شب ها که کنار تو ، با حس نگاه تو
می شد دل من همراه با جذبه ی آه تو
می خوندی برام از عشق از موندن و از گفتن
از گفتن راز دل ،‌ از گفتن بی خفتن
ای کاش کمی ايمان مهمون دلم می شد
تو خلوت و تنهايی ، همراه تنم می شد
ای کاش به من می گفت تنهايی شبهامو
قسمت نکنم با عشق ،‌با ياد سلام تو
ياد دل تو هر شب ،‌ همخونه ی غمهامه
اون حرفای آخر هم ، راز دل تنهامه


(‌ لذت زندگی ، در پی آرزو دويدن است . نه رسيدن به آن ...!!! )

/ 4 نظر / 9 بازدید
Soltan Hassan

سلامممممم... والا من ميگم دله آدم با اين چيزا غمش نبايد بگيره.زندگی يه اتفاق ديگه...حالا يه چيزايی مياد توش يه چيزايی هم ميره بيرون.رفت که رفت...غصه چی رو ميخوری؟ ببين قراره چی بياد٬شايد بهتر باشه :)

كوير

سلام نگار جان!...چرا...من شما رو يادم مياد...يه بار هم به وبلاگت اومدم...فکر ميکنم به قالبهای شعر موزون، بيشتر علاقه داری!...به هر حال موفق باشی...فعلا...

Unknown

چرا هيچی پيغام نداری؟