بی نام ...

و در اين وادی سرد

زير آوار غبار

کوله باری سنگين

و نگاهی که چه تاريک و خجل

زير پا افتاده

 

شب و روزی مبهم ، پشت هم در پس هم می آيند

می نوازم گاهی

يک سه تار خالی

می سپارم هر بار

نت تنهايی دل را به صبا

می شنيدم گاهی ، از درون سازم ،‌يک نوای غمناک

ساکت و پاک و نجيب

که فرا می خواند همه ی دلهره ها را به زمين

و زمين می بلعد ، همه را يکباره

و چه آرام و صبور

بار اين دلهره ها را بر دوش

می کشد تا فردا

باز فردای دگر

و طلوعی که هنوز

ساکت و تکراری است

باز هم ، می نوازم گاهی

تا غروبی که همينگونه به شب پيوندد

و روانی دوار

و سکوتی ديگر

وقت خاموشی ساز و سحر تکراری

 

 

 

 

/ 6 نظر / 11 بازدید
Amer

سلام مامان جون خسته نباشی خوشحالم که اولين نفری هستم که جديدی تزين شعرترو می خونم خيلی باحال بود مخصوصا قسمت سه تار خاليش فعلا

حامد

سلام. خيلی قشنگ نوشته بودی و خيلی خوب درو تسلسل و تکرار مکررات رو آورده بودی (بيشتر از اون که خودت فکرشو بکني قشنگ بود) و اگر چه دير به دير آپ می کنی ولی همون پستی هم که می فرستی به صد تا پست ما می ارزه. خلاصه اينکه باريکلا

پگاه و شهرزاد

سلام ... مرسی که جواب سوالم و دادی ! اما با اين حال من فهميدم کی هستی ! شعرت خيلی زيبا بود! موفق باشی هميشه ی هميشه !

amir

اوـ يک نگاه داشت به صد چشم می نهاد ...اوـ يک ترانه داشت به صد گوش می سرود ...من ـ صد ترانه خواندم و نشنود هيچکس ...من ـ صد نگاه داشتم و ديده ای نبود ...راستی سلام ..آپم و منتظر ..

**علیرضا**

من صداتو میشنو و تو تو دلم بازی میکنی اما چرا نمیبینمت کجایی؟ میدونی تمام عمرم آره تمام عمرمو با حس اینکه یه روز تو چشای عزیزت ذل بزنم و بگم چقدر دوست دارم سپری شد. یه بار تو یه کوچه ی مه گرفته حس کردم با منی هنوز شیرینیش تو دلم مونده. حتی امروزم که به یادش میوفتم ناخودآگاه اشک از چشام میریزه، میریزه و زار زار میگریم انگار عزیزی رو از دست داده باشم. ولی نمیدونم که اون عزیز از هر پنجره بازی من و میبینه و مراقبمه! / بسیار زیبا نوشتی / منم تقدیم به مهناز عزیزم آپدیت کردم / سر بزنین خوشحال میشم

مجید

سلام//اهنگ وبلاگت خيلی قشنگه و ادم بی اختيار بغضش ميگيره و به ياد روزهای خوش گذشته...........بگذريم//به وبلاگم دعوتت ميکنم//يا حق