قصه ی دختره !

دخترک خسته بود . هر چی فکر می کرد نمی فهمید چرا . یعنی وقتی فکر می کرد چند تا گزینه به ذهنش می رسید، ولی هیچ کدومو اونقدر مهم نمی دید که بخواد به خاطرشون این همه داغون باشه . خودش اسم حالشو می ذاشت خستگی ،‌ولی بیشتر سردرگمی بود تا خستگی . یه جورایی تکلیفش با خودش معلوم نبود . از درون خراب بود ، خسته بود !

تو بیست سالگی احساس می کرد داره پیر میشه ...

یه حس حسادت بی آزار نسبت به خودش داشت که نمی تونست برای هیچ کس تعریفش کنه .

خودش هم نمی فهمید مگه میشه آدم به خودش حسادت کته !!!

یه جورایی انگار دو تا شده بود . دوتایی که با هم غریبه نبودن ، ولی به هر حال دو تا بودن و دو تا بودن یکی بودن نیست .

همیشه هماهنگ کردن دو تا سخت تر از یکی بودن و هماهنگ شدنه .

حالا این دختره دو تا شده بود .

بعضی شبا که بی خوابی می زد به سرش احساس می کرد یه سومی هم میاد پیششون ، ولی این سومی فقط شبایی که بی خواب می شد می اومد ، واسه همین دختره فکر می کرد که این یکی توهم باشه . ولی این دومی لعنتی همیشه همراهشه !

یه مدتی گذاشته بود رفته بود ، آخه دختره سرش گرم شده بود به یه کارایی و یه آدمای جدیدی ، دیگه واسه دومیش وقت نداشت . اما دوباره دختره تنها شده و اون دومی دوباره برگشته پیشش .

قبلنا دوسش داشت ، چون فکر می کرد بهتر از اون پیدا نمی کنه . ولی حالا نظرش عوض شده بود ...!

-----------------------------------------------------------------------------------------

فکر کن بری یه سیم کارت ایرانسل بگیری که اس ام اس هاتو باهاش بزنی و قبض موبایلت نترکه . ان وقت سه روزه از کار افتاده و تو هم حرص می خوری هم قبض موبایلت داره می ترکه هم که باز هی صرفه جویی می کنی و.. آخرش هم همون آش و همون کاسه ...!

/ 7 نظر / 8 بازدید
دختر نقاش

مسئله سازیه بی نظیری کردی. حالا من باید وسط این همه کار که ریخته سرم بشینم محاسبه کنم ، دوستم گرفتار توهم دوست ـ تخیلی شده آیا؟ یا نخیر همه ی اینا ناشی از همون دردسرهایی بوده که درست کرده برای خودش.. یه جورایی میتونم تو رو هم وارد خل خلی ها کنم :ی چون می بینم که داری رکورد خل بودن ما رو هم میزنی :ی .. قبض منم ایضآ :(

دختر نقاش

اوووووووووووووووه ، کو شوهر بابا دلت خوشه ها :دی من همچنان سنگر مجردی رو دو دستی چسبیدم کسی ازم نگیردش.جامم حسابی خوبه و دارم حظ(حذ؟هذ؟هظ؟) می برم اساسی.. ثبت نامت چی شد؟

خانوم زیگزاگ

100 درصد نه اما 50 درصد میفهممت دختره! حس میکنم شرایطت کمی تا حدودی مثه منه!

آبان

سلام قشنگ نامهربون! چه عجب احوالات این جانب رو پرسیدی ولی انگاری همه باید احوالپرس سرکار باشن! خوبی تو عزیزم؟ همین که هستی و نفس می کشی هم خوبه ولی انگاری وضعیتت به نقطه ی خطرناکی رسیده و باید کاری کرد. اگه مشکلی پیش نیاد همین روزا میام عیادت! [گل]