چه ميشه کرد ؟!

باز هم تکراری ... چه ميشه کرد ؟؟؟!!!

 

باران ، باران ...

بيشه ظلمانی بود

آن شب از خنده مهتاب به روی گل سرخ اثری يافت نبود

برگ ها در طلب امن ، به هر ضربه بادی که به آنها می خورد

هر طرف می رفتند

هر طرف می رقصيد بيد مجنون در باد

کم کمک ابر که از غصه خود می ناليد

و در آن شب زورش بر گل خنده ماه افزون بود

غصه ها را باريد

دانه دانه قطراتی که ز الماس درخشانتر بود ، بر زمين می باريد

رعد هم می غريد ، نه برای دل ابر

بلکه از غصه غمهای دل خود به زمين می فريد

امشب اما چه شبی است !

در ميان بيشه

من و تو دست به دست باران

و نگاهی که ز عشق من و تو لبريز است

زير لب می خوانيم

باز باران ، باران !!!

 

ديشب داشتم فکر می کردم اگه امسال هم مثل هر سال بود ، حتمآ خونه يه حال و هوای ديگه داشت . شايد اگه بابا مثل هر سال روز پدر تو خونه بود ، ديگه مجبور نبوديم يه عالمه شماره شو بگيريم و آخرش با بر نداشتن گوشی کلی حالمون گرفته بشه !!! البته اينا فکرای من بود ... ولی شايد اگه بود همه چيز واقعآ فرق می کرد ...

می دونم که وبلاگمو نمی خونه ، با اين حال می خوام اينجا هم بگم که دلم ديگه طاقت دوريشو نداره ...

بعضی وقتا پيش خودم فکر می کنم اگه اين همه مهربون نبود ، اون وقت تحمل دوريش هم اينقدر سخت نبود . آخه يه آدم مگه چقدر می تونه خوب باشه ؟!!!

/ 5 نظر / 11 بازدید
اسد

برگها در طلب امن ... رعد هم می غرید...نه برای دل ابر.... ... دست به دست باران ... چه نگاه زیبا و بدیعی.... موفق باشی همیشه!!!

arash

دليل حسوديتو فکر کنم فهمديم ولی دلسوختنوتو نه...اين بابات چرا انقدر سفرش طولانی شده؟

salomeh

سلام بهار جون..خوبی خانم؟مرسی ازاينکه به دلک ابی من سرزدی..بابا شرمنده کردی.........مطلبایی هم که نوشتی خوندم//جای پدر خالی نباشه..يعنی ازاون روزکه تلفنی با هم حرف زديم گفتی نيستش تاالان برنگشته؟!!!اميدوارم به سلامت بياد..بابت سه شنبه هم بی خيال..دفعه ی ديگه..باشه؟ فدات سالی.

بابك يك توماتيتو

سيل غارتگر اومد از تو رودخونه گذشت . پدر پيرمو كشت مادرو ديوونه كرد......ايشالا بابات سايش حالا حالا ها بالا سرت باشه منم خيلي دلم واسه بابام تنگ شده اما ديگه خروارها خاكم بكنم باز بش نميرسم

saman soleimani

سلام خانم وبلاگتونو ديدم خيلی قشنگه اوميدوارم بعدا وقت کنم کامل بخونم موفق باشی